|
|
|
|
|
نشستی رو برویم و یک سر از دختری که دوست داری می گویی و من لبخند می زنم به درخشش چشمانت و پایین و بالای صدایت . قهوه را سر میدهم نزدیک ترت . یکهو به من خیره میشوی و شروع می کنی قهوه را هم زدن . هم میزنی هم میزنی هم میزنی ... دستم را میگذارم روی دستت :" بخور عزیزم سرد شد" . نگاهم نمی کنی حتا ، فقط زمزمه می کنی :" خوبه ولی دوست داشتم شبیه تو باشه . مثل تو باشه ... " . دوباره یکهو از جایت بلند میشوی و کیفت رو برمیداریو میروی سمت در . ایستاده ام و به تو نگاه می کنم . میبینم تو هم ایستاده ای و به من نگاه می کنی . برمیگردم به دنیای واقعی . می دوم سمت جا رختی و کتت را برمیدارم :" ببخشید حواسم نبود ، بذار کمکت کنم بپوشی ." لبت به لبخند باز می شود :"لوسم نکن بزرگ شدم من . " - " برای من تو همیشه همون ۵۰ سانتی هستی که زاییدمت ! " این بار می خندی . با صدا . گونه ام را میبوسی و در گوشم زمزمه می کنی : " دوستت دارم مامان. " در را که میبندم خوشحالم . خیلی خوشحالم .
|
||