تبليغاتX
در حاشیه ی صلح - دوستت دارم مامان !

 

نشستی رو برویم و یک سر از دختری که دوست داری می گویی و من لبخند می زنم به درخشش چشمانت و پایین و بالای صدایت . قهوه را سر میدهم نزدیک ترت . یکهو به من خیره میشوی و شروع می کنی قهوه را هم زدن . هم میزنی هم میزنی هم میزنی ... دستم را میگذارم روی دستت :" بخور عزیزم سرد شد" . نگاهم نمی کنی حتا ، فقط زمزمه می کنی :" خوبه ولی دوست داشتم شبیه تو باشه . مثل تو باشه ... " .

دوباره یکهو از جایت بلند میشوی و کیفت رو برمیداریو میروی سمت در . ایستاده ام و به تو نگاه می کنم . میبینم تو هم ایستاده ای و به من نگاه می کنی . برمیگردم به دنیای واقعی . می دوم سمت جا رختی و کتت را برمیدارم :" ببخشید حواسم نبود ، بذار کمکت کنم بپوشی ."

لبت به لبخند باز می شود :"لوسم نکن بزرگ شدم من .  "

- " برای من تو همیشه همون ۵۰ سانتی هستی که زاییدمت ! "

این بار می خندی . با صدا . گونه ام را میبوسی و در گوشم زمزمه می کنی :

" دوستت دارم مامان. "

در را که میبندم خوشحالم . خیلی خوشحالم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 11:25 PM  توسط مبارز  |