|
|
|
|
|
گفته بودم آخر تیر خونه رو تحویل میدیم دیگه ؟ پس می دونید خیلی اوضاع شلوغه . ببخشید اگر جواب کامنتها رو نمیدم
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز تولد هستیه. ۵ سالش تموم شد و رفت توی ۶ سال . باورم نمیشه زمان اینقدر سریع میگذره ... اینم عکس جدیدش :
پ.ن : خیلی شلوغم . ممنون بابت کامنتها و دل نگرانیهاتون، میام و جواب میدم
|
||
|
|
|
|
|
امان از راه بي عابر امان از بادِ بي باده امان از سايه بي سر امان از روز بي رويا شهریار قمبری.
|
||
|
|
|
|
|
باختم . به همین سادگی . باختم. رویاهامو باختم . باورم نمیشه اینقدر ساده، ولی به سرعت سقوط و سادگی سکون باختم. رویاهامو باختم ...
|
||
|
|
|
|
|
چه اصراریه آخه من با این روحیه خراب پست بزنم ؟!
|
||
|
|
|
|
|
مدتیست تنها به یک چیز فکر می کنم . فرار !
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
و زندگی جریان دارد همچنان . کاش من هم جاری بودم ... حس مرداب دارم ... حس گندیدگی ...
|
||
|
|
|
|
|
اینجا گوشه ی دنجی از تراس خانه مان است . پشت کولر آبی رنگ پر سر و صدا ! گوشه ی دنج ساختن الحق کار سختیست، ولی گویا کبوترها کار سخت را آسان کرده اند . امروز کلی "هستی" با تخم مرغهای کبوترها! حال کرد گفتم شاید باعث انبساط خاطر خیلیها باشد . پس شما هم با ما حالش را ببرید !
|
||
|
|
|
|
|
صدای داد و بیدادشان خلوت شبانه ی کوچه را پاره پاره کرده است . نیم ساعت است که صدایشان آرامم را گرفته ! چه وقت دعوای خانوادگیست دم دمهای سحر ؟!!! دل دل می کنم بروم درشان را بزنم شاید از هم جداشان کنم هم آرامش را به کوچه برگردانم هم به خانه شان، ولی یک چیزی نمیگذارد. در تراس را باز می کنم حالا صداها مفهوم هم دارد . خوب شد نرفتم دعوای زن و شوهری نیست . پدرو دخترند !!! بدجوری دارند از خجالت هم در می آیند . دخترک عربنده کشان پدرش را به هزار کار حواله می دهد و پدر دخترش را به یک کار با اسامی مختلف ! دخترک داد میزند و خودش را به در بالکن می کوبد هوار می کشد "مامان درو باز کنم سردمه" و پدر از داخل خانه فریاد کنان می گوید "پات به اتاق برسه می کشمت " ... نمی دانم دلم برای پدر بسوزد یا دختر ... من هم می نشیم روی تراس حداقل هوای اینجا تازه است . گویا خسته شده اند از دعوا، ساکت شده اند و در این سکوت من صدای هق هق گریه آرامی می شونم . گریه دختر نیست چون هنوز دارد زیر لب فحش می دهد . هق هق ادامه دارد و دختر از توی تراس و پدر از داخل فحش می دهند بهم ! که ناگهان دختر می گوید " حالا چرا زار میزنی هی ؟ تو اگه مادر بودی وضع من این نبود . این در وامونده رو باز کن بریم تو تا یخ نزدیم ..." دلم می سوزد نه برای پدر نه برای دختر . دلم برای مادر بیچاره می سوزد ... خیلی می سوزد ...
|
||
|
|
|
|
|
خیره میشوم به ابر خاکستریه بالای شهر ،پنجره را که باز می کنم صدای شهر میریزد توی اتاقم . موسیقی جاز پر می کند اتاق را یک هو ! با تمام توانم هوای کثیف و دوده گرفته اش را میکشم توی ریه هایم . تنفسم تازه میشود گویا ! تصویر روبرویم را حک می کنم بر حافظه ام .نمی خواهم به هیچ قیمتی یادم برود این منظره ی زیبا. تهران زیر پایم هر چند کثیف است و پر سر و صدا ولی زنده است و من این زنده بودنش را دوست دارم ... چقدر این شهر کثیف و پر سر و صدا و پر ترافیک را دوست دارم چقدر چقدر چقدر ... |
||
|
|
|
|
|
تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من پس از تمام اضطراب عذاب و انتظار من تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی من از تو حرف می زنم شب عاشقانه می شود تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس . . . من از تو حرف می زنم شب عاشقانه می شود تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود...
"اردلان سرافراز"
|
||
|
|
|
|
|
در راستای استرس زدایی از " اون " ( چیزی که عوض داره گله نداره !!! چرا ؟ خوب آخه داریم میریم ! ۲۵ آگوست باید اونور دنیا باشیم ! ولی چون ۲ ماه مونده ما خیلی عجله نداریم و البته استرس خلاصه ی کلوم که جز خوراکی ( سبزی و لیمو و زعفرون و ... ) بقیه چیزا بسته بندی شد واسه اینکه استرس بقیه کم شه و دست از سر کچل ما بردارن می خوایم بریم دیزی خورن .آی ملت یه جای مشدی پیشنهاد بدید برای دیزی خورون
پ.ن : " اون " یه وبلاگ جدید زده : جام جادویی
|
||
|
|
|
|
|
سرم به شدت درد می کنه . مسکن بی فایده ست . تصمیم گرفتم فردا برم دکتر ( این یعنی وضع خیلی خرابه ) . چند روز پیش افتادم و سرم خورد به دیوار . نمردم ! ولی سرم درد می کنه و گیج میره ... خوب میشه و دوباره شدید تر شروع میشه ... اگه فردا صبح با سردرد بیدار شم میرم دکتر کاریش نمیشه کرد ...
باید برم خشک شویی. تمام رختخوابها اونجان ... باید برم انباری... خودش داستانیه ... باید همه چیو وزن کنم ... باید برم سبزی بخرم ... باید لباسها رو بدم بشورن... باید برم دندونپزشکی ... باید اسباب بازهای هستی رو بشورم ... باید عکسهای هستی رو گلچین کنم ... باید ... باید ... باید یه جوری از پس این سردرد لعنتی بر بیام ...
|
||